بازهم بوی بهار و غوغای لحظه های زنده و عجول، فضای پیرامونم را آکنده ، ولی من مثل تک تکِ روزهای زمستان، اسیر رخوت خویشم .
زمستان را همیشه بیشتر دوست داشته ام ،انگار بافطرتم همسوتراست از دیگر فصلها... وحالا طبیعیست که اندوهم از رفتنش، بر شادی استقبال بهار می چربد !
از روزی که دچار این تقدیر ناگزیر شدم، دو سال گذشته ... شاید برای ایجاد یک تحول روحی وبرقراری ثبات و یافتن مسیر، زمان اندکی باشد ولی برای شناختن درد با همه ی جوانب کافی بود! گرچه حادثه ای که زندگیم را طرحی نو زد، تنها به سرعت یک چشم برهم زدن اتفاق افتاد ولی شگفتا که غافلگیرم نکرد ... سرنوشت همیشه با آدمی همراه است، کابوسهایم بارها این روزها را تذکر داده بودند، گرچه پیش از وقوع بسیار مهلک تر می نمود!!!
حالا اهمیت امید را می فهمم ومعنی خواستن را، اعتراف میکنم بارها نا امید شده ام، ولی در آخرین گام، همیشه بهانه ای برای بودن یافته ام؛ بهانه ای برای ماندن و مقاومت کردن... واز همه مهمتر خود زندگی بود، که بسیار دوستش داشتم و مهشید، که پذیرش شکستنش برایم دشوار است وایمان به او که همیشه هست، نزدیکِ نزدیک ؛ به اینکه مهربان است و همه چیز را می داند وآرامش در سایه ی این ایمان، درد را قرین شادی میکند... اینجا تنها جاییست که قانون محدود کننده ی شادی وجود ندارد؛ درراه ایمان هرچه بیشتر بدهی شادتری . ومن هنوز منتظرم !
امروز همه ی دردم از توست، تویی که امید درمان داشتم از معبد سبز دستانت، به طمع اینکه درمانم تو باشی روزگاری درد را آرزو می کردم... آنقدر خواندمش تا آمد، دریغ که تنها بود، تو نیامدی، من ماندم و حسرت آمدنت، من ماندم زندانی حصار درد خویش، کاش زندانبانم بودی... کاش حالا که غرق نیازم، به ترنمی چشمانم را اجابت می کردی و رخ می نمودی امروز که در کویر خشک تنهایی ،باغ و گلستانم آرزوست.
نیامدی اما می دانم روزی خواهی آمد؛ روزی که مثل هیچ روز دیگری نیست؛ روزی خواهد آمد و آن روز، روزِ میلادی دوباره است ... همه نرگس ها به احترام تو برخواهند خاست و من نیز... اگر بیایی دردها رنگ می بازند ؛خزان معنا ندارد در تو؛ تو که بیایی برمی خیزم و به چشمانت بودن را اقتدا می کنم، دستانم را که بگیری همه ناممکن ها آسان است، برخاستن از هیچ بستری پیش گامهایت بعید نیست، مسیح من!
پرواز هم ناممکن نیست اگر بیایی!
پرواز هم ناممکن نیست...